در روزگاری نه چندان دور، هنگامی که نسیم مدرنیزاسیون، توسعه و اقتدار بر پهنه جغرافیای ایران میوزید و پرچم سه رنگ شیر و خورشید در جهان با احترام نگریسته میشد، شعاری بر تارک کشور میدرخشید که طنین آن دل هر میهندوستی را میلرزاند: «خدا، شاه، میهن».
اما در آن سالها، بسیاری از منتقدان، به ویژه جریانهای چپ و روشنفکران دگراندیش، تیغ تیز انتقاد را به سوی این شعار نشانه رفته بودند. پرسش اصلی و پرالتهاب آنها این بود: چرا «شاه» پیش از «میهن» آمده است؟ آنان این چیدمان را نشانهای از ترجیح منافع فرد یا مقام سلطنت بر تمامیت ارضی و اصالت سرزمین مادری میدانستند و آن را به چالش میکشیدند.
امروز اما، پس از گذشت نزدیک به پنج دهه از استقرار تاریکترین حکومت تاریخ ایران—حکومتی که با ایدئولوژی ضدایرانی خود، ریشه در خاک و جان این مرز و بوم دواند—پاسخ این پرسش با خطی از خون، رنج و ویرانی بر پیشانی تاریخ ثبت شده است. تجربه تلخ و گرانبهای ۴۷ سال سلطنتِ نکبتبار جمهوری اسلامی، عینک تحلیل ما را عوض کرده است. امروز با صدایی رسا و با استناد به ویرانههای به جای مانده از ایرانِ عزیز درک میکنیم که چرا در آن سلسلهمراتب مقدس، شاه بعد از خدا و پیش از میهن قرار داشت.
چراغ راهنما در برابر طوفان تفرقه و تجزیه
برای درک حکمت نهفته در این چیدمان، باید به جغرافیا و تاریخ پرمخاطره ایران نگاهی بیندازیم. ایران کشوری است چندقومیتی، با فرهنگها، زبانها و اقلیمهای گوناگون که همواره در منطقهای بحرانخیز و در میان قدرتهای طمعکار قرار داشته است. در چنین ساختار شکنندهای، «میهن» بدون یک نقطه ثقل، بدون یک نماد ملی فراگیر و بدون چتری قدرتمند که بتواند همه تفاوتها را در خود حل کند، در معرض خطر دائمی تجزیه و ملوکالطوایفی است.
در تفکر ملیگرایانه و سلطنت مشروطه، نهاد پادشاهی درست به همین دلیل در جایگاه پاسبانِ اول کشور تعریف میشد: نماد وحدت ملی و ضامن بقای ارضی. شاه، شخص نبود؛ نهادی بود که اگر حفظ نمیشد، شیرازه کشور از هم میگسست. گذشتگانِ دوراندیش ما به نیکویی میدانستند که اگر اقتدار مرکزی و مظهر حاکمیت ملی فرو بریزد، از «میهن» نیز چیزی باقی نخواهد ماند.
درسهای خونین ۴۷ سال حکومت اسلامی: اگر شاه نباشد، میهنی هم نیست
برای اثبات این مدعا، نیازی به استدلالهای پیچیده فلسفی نیست؛ کافی است به کارنامه سیاهِ چهار دهه و نیم گذشته نگاهی بیندازیم. جمهوری اسلامی به ما ثابت کرد که وقتی یک حکومت، مشروعیت خود را نه از ملت و فرهنگ ایران، بلکه از ایدئولوژیهای فرامرزی و ضدایرانی بگیرد، با میهن چه میکند:
- تارومار کردن زیرساختها و سرمایهها: کشوری که در مسیر دروازههای تمدن بزرگ بود، امروز با بحران بیآبی، نابودی جنگلها، اقتصاد ورشکسته، فرار مغزها و استهلاک کامل زیرساختها دستوپنجه نرم میکند.
- هزینههای سنگین انسانی: از جوانان دلیرِ اعدامشده در دهههای ۶۰ و ۷۰ تا خیزشهای بزرگ ملت ایران از جمله دیماه، آبانهای خونین، جنبش ملی مهسا و انقلاب شیر و خورشید؛ بیش از چهار دهه کشتار سیستماتیک و اعدامهایی که تا به امروز نیز بیرحمانه ادامه دارد. هزاران خانواده داغدار شدند تا هزینه گرانبهای نداشتن یک رهبری ملی و مقتدر پرداخت شود.
- تاراج هویت ملی: رژیمی که آگاهانه و عامدانه تلاش کرد تاریخ باستانی، فرهنگ اصیل و غرور ملی ایرانیان را لکهدار کند و هویت اسلامیِ تحمیلی را جایگزین هویت ایرانی سازد.
این تجربیات تلخ، پرده از یک حقیقت بزرگ برداشت: مخالفان دیروزِ شعار «خدا، شاه، میهن» متوجه نبودند که بدونِ نگهبان و مظهر اقتدار ملی (شاه)، حافظه، امنیت و تمامیت ارضی میهن طعمه لاشخورانِ بیگانه و استبداد مذهبی خواهد شد. این ۴۷ سال به ما آموخت که میهنِ بدون حاکمیت ملی مقتدر، همچون قلعهای بیدروازه است که به راحتی غارت میشود.
طلوع پیروزی در افق نزدیک
امروز، ملت ایران پس از تحمل سالها رنج، تحقیر، فقر و کشتار، به مرحلهای از بلوغ سیاسی رسیده است که با نگاهی به گذشته، عمق استراتژیک و ملی شعار دوران پهلوی را لمس میکند. ما به بهای جان بهترین فرزندان این خاک فهمیدیم که چرا نگاهِ ملیِ شاهنشاه آریامهر به ایران، فراتر از مرزهای جغرافیایی و در گروی اقتدار تمامعیار کشور بود.
اما دیگر کار از حسرت گذشته است؛ خشم فروخورده میلیونها ایرانیِ به ستوه آمده، امروز تبدیل به ارادهای پولادین برای پس گرفتن کشور شده است. ما بهای سنگینی برای این خودآگاهی پرداخت کردهایم، اما هزینههای داده شده بیپاسخ نخواهد ماند.
نسل امروز ایران با درک عمیق از اهمیت «خدا، شاه، میهن» در کنار یکدیگر، گامهای پایانی را به سوی آزادی برمیدارد. پیروزی نزدیک است؛ پیروزیِ بازگشت ایران به ایرانیان و برافراشته شدن دوباره پرچم اصالت، آزادی و آبادانی بر فراز این کهندیار. میهن بار دیگر فرزندان راستین خود را در آغوش خواهد کشید و این کابوس سیاه، به تاریخِ تاریک سپرده خواهد شد.
نویسنده: کیارش معنوی
