عنوان «روشنفکری تاریکاندیش» از آن نمونه مقولاتیست که تناقض یا به قول معروف پارادوکسی را با خود حمل میکند. بهرغم این عنوانیست دقیق، با ظرفیت مضمونی بالای روشنگری و کاملاً سازگار با تاریخ بخش بزرگی از روشنفکران وطنی، یعنی متناسب با افکار، ایدهآلها و چشماندازهایی، مبتنی بر افقهای تنگ و تیرهای که این نوع «روشنفکری» به ایرانیان عرضه کرده و هنوز هم میکند. مفهوم «روشنفکری تاریکاندیش»، تا جایی که ما میدانیم، برای نخستینبار در برخوردهای نقادانه به لایۀ ضخیمی از «روشنفکران» ایرانی مطرح و به ادبیات سیاسی ما افزوده شد. یعنی ابتدا برای نقد افکار «روشنفکرانی» که، با ایدئولوژیهای گوناگون، در مقام چرخ پنجم تدارک و به پیروزی رساندنِ انقلاب پنجاهوهفت، که همان انقلابِ اسلامی بود، دههها تلاش کرده بودند. و امروز مشابۀ همان گذشتگان در میدان بحث سیاسی پدیدار گشتهاند، که بر محور همین مفهومِ «روشنفکری تاریکاندیش»، قرار میگیرند. یعنی «روشنفکرانی» با افقهای تنگ و تاریک، که به ادامۀ تاریکاندیشی همت گماشتهاند، و اینبار در خدمت ممانعت و تقابل با از میان برداشتن آنچه که سَلَفشان، با انقلاب اسلامی، همچون درختی کاشتند که «جز میوۀ تلخ» نمیتوانست و نمیتواند ببار آورد. لذا یادآوری آن تجریۀ گذشته و نگاهی اجمالی به آن برخوردها و نقدهای انجام شده، ذیل مفهوم «روشنفکری تاریک اندیش»، در برخورد و نقدِ تآلی همان گذشتگان و برای شناسایی تاریکاندیشی امروزشان بکار ما میآیند.
با مفهوم «تاریکاندیشی» و «روشنفکری تاریکاندیش»، برای نخستین بار، ما، در آثار داریوش همایون و دکتر جواد طباطبایی مواجهه و از مجرای آموزههای آنان، دربارۀ سابقۀ تاریخی «تاریکاندیشی» به مثابۀ یک مفهوم در حوزۀ تاریخ اندیشۀ سیاسی آشنا شدیم. این مفهوم، در برخورد اول، به دلیل همان پارادوکسی که در خود دارد، طبعاً برای ما، برانگیزانندۀ پرسشهایی شد، از جمله اینکه؛ چه نوع اندیشیدنیست که به جای روشنگری و پرتوافکنی، راه به تاریکی میبرد و این چه نوع روشنفکریست که بر لایههای تاریکی میافزاید!؟
درخور توجه اینکه؛ داریوش همایون و دکتر طباطبایی، این دو شخصیت برجسته و در حوزۀ سیاست و اندیشۀ سیاسیِ همروزگار، از نظر ما نادر، هر دو «تاریکاندیشی» را در بافتار بحث دربارۀ «روشنفکری» دهههای تدارک انقلاب اسلامی و خاصه دربارۀ «روشنفکری» دهههای 40 و 50 خورشیدی، به کار بردهاند. داریوش همایون در کتاب خود «صدسال کشاکش با تجدد»، در آغاز فصلِ «هشت سالۀ خونین انقلاب» در وصف تاریکاندیشی انقلاب اسلامی مینویسد: «انقلابها را روشنفکران رهبری میکنند ولی معمولاً به تاریکی میرسند. در انقلاب اسلامی رهبری نیز به دست تاریکاندیشترینان بود که روشنفکران بیمایۀ فرصتطلب را در جذبهای نیمه انقلابی ـ نیمه مذهبی افسون کرده بودند.» وی، در صفحات متعدد از فصلهای گوناگون همان اثر، نام روشنفکرانی، را میآورد که با افکار تاریک خود در قهقرای تاریکاندیشی آن انقلابِ ارتجاعی، فرو رفتند. ما در اینجا گفتاوردی، از فصل سومِ آن اثر، یعنی «سالهای توخالی در ساعت انقلاب» را میآوریم که داریوش همایون در آنجا به جمعی از «روشنفکران» آن انقلاب و همینطور به صورتهایی از تاریکاندیشی آنان به اجمال اشاره کرده است:
«بازرگان به آشتی دادن اسلام و علم همت گماشت ـ اصرار بیهوده و چند صد ساله شبه دانشمندان در جهان مسیحی بر یکی شمردن دو مقوله از بن متفاوت که علم و دین هردو را از خویشکاریاش جدا میکند ـ و از آن «مطهرات در اسلام» و اثبات وجود خدا با قوانین ترمودینامیک را بیرون کشید. دوستش مطهری به آشتی دادن ناسیونالیسم ایرانی و اسلامیگری پرداخت و با دستکاری تاریخ کوشید تصویر انسانیتری از نخستین هجوم عربی [قادسیه] به ایرانی که گویا تشنۀ تجاوز و بدترین و کاملترین استعمار تاریخ (در کنار استعمار اسپانیا) بود بدهد. او تصرف سرزمین، برده ساختن مردم، تغییر دادن دین و زبان، از میان بردن آثار گذشته و کشتار منظم ایرانیان را به نام “خدمات متقابل ایران و اسلام” توجیه، و ایرانیان را بدهکار کرد. شریعتی اسلام آرمانی شخصی و توتالیتر خود را با اندیشههای نیمجویده و ناپخته مارکسیسم انقلابی جهان سومی یکی کرد و از نظریۀ امامت و خطاناپذیری، و به دستیاری حدیث، اصل پیشوایی هیتلری ـ لنینی خود را بدرآورد و یک درهم جوش ضددمکراتیک ساخت که برای چشایی زمخت و بدوی روشنفکران نیمهسواد و آتشین دهۀ پنجاه/هفتاد ایران مائدۀ بهشتی بود. آلاحمد با نفی غرب اصلاً منکر آرمان پیشرفت و نوگری (تجدد) شد و اسلام را بجای آن نهاد.»
و اما اگر آثار دکتر طباطبایی را خوانده باشیم، درمییابیم که بحثِ تاریخِ «تاریکاندیشی» و مضامین و صورتهای دگرگونشوندۀ آن در ایران بسیار دراز است. از آن گذشته ایشان همچنین، بسیار موسع و مفصل، دربارۀ افکار «روشنفکران تاریکاندیشِ» دهههای تدارک انقلابِ ضدمشروطۀ پنجاهوهفتِ اسلامی، در چند اثر خود نوشتهاند. بخشهایی از نوشتههای آن «روشنفکران» را، با نام، در آثار خود آوردهاند، همراه با توضیحات روشنگرانه دربارۀ ابعاد و مضامین رو به افقهای تاریک افکار آن «روشنفکران» و با توضیحات پر و پیمانِ نظری دربارۀ آنها.
اما در این نوشته تکیۀ ما نه بر آن نامها و اشخاص، بلکه تکیه بر سرشتِ اندیشههای آنان با افقهای تاریک در تاریخ معاصرِ ایران است. و بیشتر از آن پردهبرداری از افکار تاریکیست که حاملان آنها، چه بخواهند و بدانند، یا نه، دمادم تور نجات حفاظتی، برای ایدئولوژی رژیم اسلامی، یعنی این نماد و نمایندۀ تاریکترین افکار مسلط بر ایران، را میبافند و در نهایت نیز در جایی با بنیادهای ایدئولوژیک این رژیم گرۀ پیوند میزنند و به دلیل همان پیوندها از بقای رژیم اسلامی، به عذر و با بهانههای گوناگون، که از همان تاریکاندیشی برمیخیزد، دفاع میکنند. پرده برداشتن از روی این گرههای پیوند تاریکاندیشی برای ما بس مهمتر است، تا ایستادگی در برابر تبلیغاتِ دشمنانۀ سیاسی که نوعِ امروزیِ همان «روشنفکری» میپراکنند، آنهم به قصد بدنام کردن و تخریب قوای جبهۀ اصلی پیکار با نظام و فرهنگ پوسیدۀ رژیم اسلامی! صف رنگارنگ این نوع «روشنفکری» البته طویل است، اما اگر ناگزیر از استناد مشخص و با نام باشیم، به یکی از جدیدترینهای این نوع تبلیغات دشمنانه اما بر شالودهای از افکار تاریکاندیشانه، از بابک مینا نویسندۀ مقالهای تحت عنوان ـ «ایرانگرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملیگراییِ بیجا» ـ انگشت گذاشته و ناچار، چون نام بردهایم، به اجزایی از آن در متن این نوشته خواهیم پرداخت، به اجزای فکری که ارثی سنگین از دو تاریکاندیشِ نامی، از یکسو جلال آلاحمد و از سوی دیگر آیتالله مرتضی مطهری، را یدک میکشد. البته از ابراز ارادتِ آشکارِ بابک مینا و تأثیر افکار ضدمدرنیتۀ «سنتمدار» به اصطلاح معروف «جهان اسلام» یعنی سیدحسین نصر بر نویسندۀ آن مقاله صرف نظر میکنیم.
اما پیش از ادامۀ بحث ابتدا به منظور ارائۀ دریافتی از معنا و مصداق «تاریکاندیشی»، از آثار دکتر طباطبایی یاری میگیریم. البته، همانطور که اشاره کردیم، بر مبنای آثار ایشان، سنتِ «تاریک اندیشی» در ایران بسیار دراز است. از جمله قدیمیترین آن از همان هجوم اعراب اسلامی و پیروزیِ نظامی و سیاسی آنان، بر ایرانیان، پس از شکست قادسیه، رخ نمود. و آن دیدگاهِ «سنتیِ» سنتپرستانی بود که در آن مقطع، یعنی حاکم شدن خلافت اسلامی بر ایران، همه چیز را در افقی تنگ و تاریک و بسته، یعنی در تبعیت از ظاهر شریعت و از سنت پیامبر، یعنی مجموعۀ گفتار و کردار وی، به عنوان دومین منبع اصلی احکام شرعی، میفهمیدند و لاغیر. اما این «غیر» عمدتاً دیدگاهِ ایرانیان بود، که درکی کهن از دیانت داشتند، با بیش از هزارهای سابقه، همچون «جدیدی در قدیم» به قول دکتر طباطبایی. دریافتی روادارانه و مداراجویانه از دین و دیانت در کل، و نه فقط از یک دین خاص. دریافتی با محتوایی یگانه و استثنایی، در قیاس با دیگر بخشهای جهانِ آن روزگار، که آن دریافت هزارهای دوام آورده بود و در بنیاد نخستین خود مبتنی بر رواداریِ برخاسته از خرد و افقهای باز فرهنگی و فرزانگی ایرانی بود. ایرانیان با همین دریافت از دیانت با اسلام هم رو ـ یا ـ روی شدند و به این دین جدید نیز، به درستی یا به کاستی، چنین نگریستند و آن را نیز مانند ادیان و مذاهب دیگر به عنوان «یکی از عناصر فرهنگی» خود ساختند. و این به خلاف نگرش آن سنتپرستان یا به قولی «نگرشِ عربی به اسلام» بود، که به هر تقدیر با نوع نگرش ایرانی تفاوتِ بنیادین داشت. طبعاً تازیان مدینه و مکه و حجاز این دین را بر ابتنای فرهنگ و باورهای خود ساخته بودند و برای اشاعۀ آن دین جدید در سرزمینهای تسخیر شده، از رُم شرقی و شام و انطاکیه و بغداد و خراسان و… به جهاد برآمدند و سردار جهادگرشان خالدبن ولید برای ایرانیان ـ به نقل از تاریخ طبری ـ این پیام را آورد که؛ من با سپاهی به جنگِ شما آمدهام که آنان همانقدر شهادت را دوست دارند که شما زندگی ـ و به روایتی شراب ـ را! هر دو روایت در تاریخ طبری آمده است.
و اما برای آنکه برخی ـ مانند بابک مینا در همان نوشتۀ ذکر شده ـ اتهام نزنند که اینها «خیالات ملیگرایانۀ بیجاییست که از فاشیسمِ ضد عربی ـ سامی سر برمیآورد»! و یا اینکه چنین حرفهایی برخاسته از «آن متافیزک» خیالی از «جغرافیای قادسیۀ» ایرانیان است که در آن درجا زدهاند و آن را شالودۀ «ملیگرایی بیجایی» کردهاند که از «فاشیسمِ» ضدِ عربی ـ سامی یعنی نژادی و نژادپرستانه سر برمیآورد، به خوانندگان توصیه میشود، تاریخ طبری را بخوانند که ایرانیتبار بود و این اثر نامیِ خود را در قرن سوم هجری نوشت. و میدانیم که طبری تاریخنگار کلامی ـ اسلامی بود و به برآمدنِ اسلام همچون «معجزهای الهی» باور داشت. همچنین بر آن بود که اصالت روایت تاریخی در «قدیم بودنِ» آن است. یعنی روایت نقلی یا کتبی هرچه به زمان رخداد نزدیکتر، پس درستتر و اصیلتر. و همین محمد بن جریر طبری، به عنوان تاریخنگار اسلامی، در قرن سوم سلطۀ اسلام در ایران، که «ملیگرایی» هنوز اصلاً معنا نداشت، در مورد تاریخ ایرانیان میگوید: «تاریخ ایران تداومی بیسابقه در مقایسه با دیگر اقوام دارد.» بنابراین برای ما فهم این «تاریخ بیسابقه» برای فهم تداوم تاریخی ایران، چرایی و چگونگی این تداوم بسیار مهم است.
و اما برای فهم آن نگاه «غیرِ» تاریخی و «خلاف آمدِ عادتِ» ایرانیان به اسلام، در قیاس با سرزمینها و تمدنهای دیگری که به زیر سلطۀ خلافت اسلامی رفتند و «ایمان آوردند» و تمدن باستانی خود را به نام جهالت رها کردند و عربی و عربزبان شدند، و همچنین برای فهم حاصل پیوند آن نگاه ایرانی با ریشههای فرهنگی پیشااسلامیِ ایران، نزد ایرانیانِ پس از تسلط دیانت اسلامی، خوانندگان اگر عربی بلدند به آثار مسکویۀ رازی مانند «تجاربالامم» یا «تهذیبالاخلاق» مستقیماً مراجعه کنند و آنانی که چون ما از این توانایی محرومند، در آثار دکتر طباطبایی بخوانند و اگر بحثها و تفسیرهای ایشان را نمیپسندند، ریچارد فرای یا برخی تاریخنویسان دیگر غربی را شاهد بگیرند، برای دریافت و فهم اینکه؛ پیش از قادسیه و شکست ایرانیان در آن، شالودهای فرهنگی و ایرانیانی آگاه به این فرهنگ وجود داشتند که چنان دریافت دینی و چنان نگرش برخاسته از خرد و فرزانگی باز به روی فرهنگهای تبارها و اقوام دیگر و باور به یکسانی خرد را در همۀ حوزههای اندیشیدن، به مثابۀ فرهنگ خود، به شالودۀ تلاشی برای استقلال سرزمینی و سیاسی خود، از خلافت اسلامی، بدل ساختند و به آن استقلال، هرچند به لحاظ سیاسی و نه در کمال همچون «دولت مستعجل» ـ نیز دست یافتند و به اوج فرهنگی «جدیدی» رسیدند. و پس از آن، قادسیه و شکست برخاسته از آن را به عنوان شکست، و البته به بدنامی، در گور تاریخ دفن کردند.
و ما برآنیم که شکست، منطقاً، خوشنامی نمیآورد و پیامآور خرسندی نیست! در بهترین حالت میتواند عبرتآموز باشد! مگر آنکه مانند برخی «روشنفکران تاریکاندیش» اهل فرهنگ عاشورایی باشیم، که مطابق آن، بابک مینا و امثالهم، از ما انتظار دارند که شکست را موجب سرفرازی بدانیم و چشم بر ریشههای آن ببندیم! نه! ایرانیان ـ عموماً ـ قادسیه را شکستی تلخ میدانند، همچنانکه، هزارودویست سالی بعد، شکستهای از روسیه تزاری را «شکستی پروهن» برای خود دانستند. همچنین شکست چالدران، نزدیک به سیصد سال پیش از این را شکست نامیدند. تاریخنگاران ایرانی عمدتاً شکست چالدران را، نه موجب سرفرازی، بلکه به عنوان شکستی برخاسته از ناتوانی برخاسته از واپسماندگی فرمانروایان آن روزگار، در حافظۀ تاریخی خود ثبت کرده و در کنارِ شکستهای دیگر در گورِ تاریخ گذاشتهاند، اما فراموش نکردهاند و تا زمانی که آن را فراموش نکنند، شانس طرح پرسشهای عقلانی از منطق و عوامل آن شکستهای پی ـ در ـ پی تاریخی وجود داشته و بر بستر آن پرسشها طبعاً نظریههای تاریخی در پاسخ طرح و عرضه میشوند.
حال اگر کسانی پیدا شدهاند، مانند بابک مینا، که از پرسش از علل تاریخی شکستِ قادسیه خُلقشان تنگ شده و آن را نشانۀ «ملیگرایی بیجای فاشیستی ضدعربی» نامیده و مدعی و متولی ریختن آب تطهیر بر سر شکست قادسیه و پاک کردن بدنامی از آن شدهاند، یا طرح آن را به مثابۀ نوعی «سرنوشت متافیزیکی ایرانیان میدانند که نمیتوانند از آن بیرون بیایند» آن دیگر مشکل چنین کسانی، به عنوان تآلی آیتالله مطهریست، و نشانۀ تاریکاندیشی آنان! و نه موضوع ایرانیان مخالف جدی رژیم امتگرای اسلامی! رژیم امتگرای اسلامی که رو به عقب و قصد رجعت به دورۀ قادسیه داشته و آن را برای ایران هزاروچهارصد سال پیش «مائدهای الهی و پرنعمت» میشمارَد. رژیم اسلامیِ امتگرایی که نگاهی تبهکارانه و تنشآفرین به دین دارد، رژیمی که به نام اسلام و در قرن بیستویکم به نامِ «امت مفقودِ اسلام» حکومت میکند و به تبع آن مرز و کشور و ملت و دولت و مصالح و منافع آن را نمیشناسد و آن را هم رسماً در نظر اعلام و در عمل به نمایش آشکار گذاشته است! گویی ما هنوز در عصر دیانت و در هزارواندی سال پیش هستیم! از قضا و از جمله دلایل بنیادین مخالفت مخالفان جدی رژیم اسلامی، در جدال و پیکار با همین عقبگرد رژیم و هوادارانش است که در کانون ایدئولوژی سیاه و مخرب خود دین و باور مؤمنان را قرار داده و بر مبنای آن بنای تبعیض و ستم و سیاهکاریهای خارج از تصور، آن هم علیه بخش گستردهای از ملت ایران، ساختهاند! اتفاقاً ایرانیان مدافع نظام پادشاهی مشروطه، در پیمان خود با حفظ بنیاد سازندۀ «وحدت ملی» خود، یعنی در تلاش برای حفاظت از آن کثرت قومی، آئینی، دینی در ایران است که از پادشاهی دفاع میکنند. آنان «سلطنتطلب» نیستند و تاریخ و «سنتِ» سلطنتطلبی را خوب میشناسند، که نفس سلطهگری را در خود داشت. اما این لفظ زنندۀ آگاهانه اما نامربوط و به منظور تخریب، علیه نیروهای جدی مخالفت با سرشت نابکار رژیم اسلامی و فلسفۀ واپسمانده و فاسد حکومتی، یعنی علیه هواداران پادشاهی مشروطه بکارگرفته میشود. در صورتی که از نظر هواداران پادشاهی مشروطه این صورت، یعنی پادشاهی، به عنوان نماد وحدت و نگهبان آن کثرت ابدی ایران و بنا بر همان رسم و آیین باستان و کهن ایرانیست! ایرانیان هوادار پادشاهی مشروطه از مشروطیت یعنی آغاز تجددخواهی در ایران نیز به عنوان محتوای آن صورت وحدتبخش پادشاهی دفاع میکنند که ظرفیت آن تجددخواهی در گسترش حقوق برابر و آزادی آحاد ملتِ برخاسته از وحدت آن کثرتهاست. برخلاف بدطینتانِ تاریکاندیشِ اتهامزن، طبیعیست که ایرانیان روشنرای از چنین تاریخ و سنت آن چشم برنمیدارند و با همۀ آنچه که آن را بهم زده و لگدمال کرده و میکند مخالفند. کجای این ایدهآلها و آرزوها جای توهین دارد، چه نسبتی با فاشیسم دارد؟ از کجای آن بوی گند فاشیسم بیرون میزند؟! کدام جزء آنها خلاف روح زمانه و خلاف الزامات قرن بیستویکم است؟! ای تبار آلاحمد چرا دروغ میگویید و کذب میبافید؟
نیاز به اثبات نیست که ایرانیانِ هوادار نظام پادشاهی مشروطه به جغرافیایی که ایران در آن قرار دارد به مثابۀ جغرافیای سیاسی یعنی مکانِ بود ـ و ـ باش ملتهای گوناگون مینگرند و آن ملتها را در حقوق ملی و سیاسیشان ـ به دلیل احترام به قوانین بینالمللیِ جاری ـ محترم میشمارند. به خلاف نگاه «آناکرونیک» رژیم اسلامی و هوادارانش، به این منطقه، که آن را به مثالۀ مکان «امت مفقود» و به عنوان مکان جنگهای مذهبی، قومی، و قبیلهای، نژادی و دوستی یا دشمنی عقیدتی مینگرند که میتوان آب گلآلودِ آن را بهم زد و تیرهتر از آنچه که هنوز هست، کرد و در آن به صید پرداخت و از فروماندهترین و فلاکتزدهترین متعصبان ساکن این سرزمینها جیش و جندالله و حزبالله ساخت! نه! به خلاف رژیم اسلامی جنگافروز و ایرانستیز و بیاعتنا به حقوق دیگران، مخالفان این رژیم، در صفوف انبوه هواداران نظام پادشاهی مشروطه، این ناحیه از جهان را به عنوان کشورهای مستقل، با مرزهای رسمی و مستلزم احترام متقابل مینگرند؛ میخواهد ترکیهای، عربستانی و اسرائیلی باشد، یا هر سرزمین دیگری! و هیچ طرح ایدئولوژیک دشمنانهای برای مداخله در جهت تغییر در آنها را ندارند، حتا اگر با بسیاری از مناسبات آنها همسویی و همنظری نداشته باشند. مبنای استنادی ما هم بیانیهها و پیامهای شاهزاده رضاپهلوی و به ویژه طرح «پیمان کورش» و اعتبار سخنان ایشان است و پیش از این هم استنادمان به سیاستهای منطقهای محمدرضاشاه فقید است، و نه بحثهای عوامانۀ توئیتری یا ایستناگرامی و رسانههای یوتوپی که بیشترشان در واقع به لجنزارهای جدیدی تبدیل شدهاند که، به قول دکتر طباطبایی، جز مکان زیست کرمها و زالوها نیستند و در آنها نمیتوان، به ادعای صید مروارید، فرورفت!
باری به تاریخ بازگردیم! ایرانیان توانستند، آن دریافت از دیانت را حتا پس از شکست نظامیشان از اعراب اسلامی در قادسیه و همچنین در سایر نقاط ایران، کمابیش در خود و با خود نگه دارند و با همان درک و دریافت برخاسته از افقهای باز، به اسلام نیز به عنوان یک دین، و نه ابزار سلطه، نگریستند. اما بعدها، طی رخدادهای ناگوار تاریخی فراوان، آن دریافت دینی روادارانه، در وجوه بسیارش، و بیشتر به دست خود ایرانیان تاریکاندیش، در قشریگری مذهبی از یک سو و دریافتهای باطنیِ صوفیانه از سوی دیگر، البته هردو از مجرای تفسیرهای برخاسته از؛ «شاید» سرسپردگی به اسلامِ الاصالة، در دورۀ سلطۀ دیانت در همهجا، یا «بعضا» زیر تیغ شمشیر «سلاطین اسلامپناه»، در منجلابهای تاریخی فرورفت. البته توضیح معنای آن «شاید» و این «بعضا» بسیار دشوار است و جز با مطالعۀ کامل و فهم تاریخ دورۀ اسلامی و مطالعۀ دقیق سیر تاریخی تحول اندیشیدنِ ایرانی، از خردگرایی که لاجرم با روشنرایی همراه است، به سوی گریز از دانستن عقلی این تاریخ، که ناگزیر جز رو به سوی تاریکی ندارد، روشن و معلوم نخواهد شد. اما هر نتیجهای که از این بحث بگیریم، پوشیده نمیتوان داشت که اگر ایرانیان توانستند، ایران را همواره «بیرون درون جهان اسلام» نگه دارند، شاید یکی از دلایل مهمش از جمله همان بود که «قادسیه» را به عنوان «شکست» خود نگریستند و نه «مائده و رحمت آسمانی»! ایرانیان، منهای سرسپردگان اسلامزده، به ویژه فرهیختهترین آنان، در تمام طول تاریخ خود هرگز سعی نکردند بر آن شکست و شکستهای دیگر، رنگ و لعاب بزنند. آن شکست را هم همچون شکستهای بسیار دیگر، شکست خواندند! چنانکه سرآمد فرهیختگی تاریخی آنان حکیم بزرگ ایران کرد و گفت:
بر ایرانیان زار و گریان شدم / ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت / دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان / ستاره نگردد مگر بر زیان
باری یکی از آن منجلابهای فرورفتن فرهنگ، دیانت، سیاست، ادب و اندیشیدنِ روادارانه، در همان حدود پانصد سال پیش، یعنی در عهد صفویه، به «همت» خودِ ایرانیان، ساخته و تداومی شگفتآور یافت، یعنی تا آستانۀ فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطهخواهی، بدست دستههای دیگری از ایرانیان، که منورالفکر بودند و با همین عنوان نیز نامیده شدند و نام پرارجشان در تاریخ ماند. زیرا ایران را از آن لجنزار بیرون کشیدند. و اما، دربارۀ تاریخ دراز «تاریکاندیشیِ» پیش از آن جنبشِ ارجمند، در صفحۀ 358 کتاب دکتر طباطبایی، ویراست دوم «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» میخوانیم:
«… از یورش مغولان تا برآمدن صفویان در ایران… اندیشۀ سیاسی به تدریج، در سراشیب سقوطی محتوم افتاد و با برآمدن صفویان که نشان از دو سوی ولایت و امامت داشتند، و این دو را در نهایت و در شرایطی که رابطۀ نیروها در دنیای اسلام از بنیاد دگرگون شده بود و سیاست، با پیدایش قدرتهای جدید، در اروپا، ابعادی جهانی پیدا میکرد، در خدمت سلطنت مطلقۀ تاریک اندیش و خلاف زمانی قرار دادند که زوال اندیشه را اجتنابناپذیر و سقوط ایرانزمین را محتوم میساخت. شاه اسماعیل “پادشاه دینپناه” و مرید “خاندان صفوت و امامت” برابر افسانههای تاریخنویسان خود را تعلیمیافتۀ امامان میدانست و هماو بود که به گفتۀ منشیان درباری به خدمت حضرت صاحبالامر رسید و از او فرمان یافت تا خروج کند.»!
درکنار نکات بسیار مهمی که در این گفتاورد کوتاه، در بارۀ سرشت «سنتِ» اندیشۀ سیاسی و «سقوط محتوم» آن، آمده، به یاد بسپاریم که از شاخصهای تاریکاندیشی، «خلاف زمان بودنِ» ـ آناکرونیک بودنِ ـ آن است، مانند افکار سیاه حاکمان اسلامی و هواداران تاریخگریزشان! البته ما در این نوشته نمیخواستیم، تا این درجه در ژرفای تاریخ تاریکاندیشی در میهنمان فرو رویم. میخواستیم به همان تاریکاندیشی «روشنفکری» پنجاهوهفتی و تالی امروزیش بسنده کنیم. اما چنین درنگ کوتاهی در گذشتۀ دورتر برای دیدن برخی عناصر و عوامل تباهی در «سنت اندیشیدن» و سرنوشت «سقوط محتوم اندیشۀ سیاسی» در آن، تنها به عنوان یک نمونه، لازم بود. چون یکی از حربههای تاریکاندیشان امروزی دمزدنِ دائمی از ضرورتِ توجه به «نظام سنت قدمایی» یا توصیه به «سنتنوازی»، در پیِ «سنتمداران» گذشته مانند سیدحسین نصر و احسان نراقی و امثالهم، است، که جز تاریخ ورشکستگی «سنتپرستی»، از خود بجای نگذاشتند. چون به بنیاد و معنای سنت در ایران بیاعتنا و بر تاریخِ آن چشم بسته بودند. لذا از آن «سنتمداران» همانطور که از بحثهای نظری دکتر طباطبایی برمیآید، جز همان ورشکستگی فکری و از نظر ما ورشکستگی اخلاقیِ برخاسته از «پیروزی» انقلاب اسلامیشان برجای نمانده است. اما «سنتنوازان» امروزی ـ همچون بابک مینا ـ خوبست، با عبرتی از ورشکستگی سلفِ «سنتمدار تاریکاندیشِ» خود اول نگاهی تاریخی به «سنت» در ایران داشته باشند، تا حداقل بدانند که چه را مینوازند و لذا از دیگران ملول نشوند و به آنان ناسزا نگویند که تن به عقبماندگی ذهنی «سنتمداران» و «سنتنوازان» نداده و فساد و تباهی تاریخی را به نام «سنت» نمینوازند! نوازش سنت، بدون شناختن پروسۀ تاریخی و بدونِ «تذکر به آن» به معنای همان «سنتیِ» سنتپرست است، البته اگر «سنت» را نخواسته باشند، «کلیدواژۀ» ایدئولوژیک برای پیکار سیاسی کنند، که در هر دو صورت نشانۀ تاریکاندیشیست. در اینجا استناد ما به سنتمداری و پیروی بابک مینا از سنتمداران تاریکاندیش، نسبتی ناروا نیست. زیرا پیش از اینها در مناظرههایی که میان بابک مینا با مهدی نصیری برگزار میشد، مینا مراتب تأیید و ارادت خود را در قبال افرادی ما مطهری و نصر اعلام داشته بود.
باری به محدودۀ بحثِ «روشنفکرانِ تاریکاندیشِ» دهههای 40 و 50 خورشیدی بازمیگردیم و به یاری گفتاوردهایی از آثار دکتر طباطبایی، به عمق محتوای فکری جمعی از «روشنفکری تاریکاندیش» آن دههها میرویم تا ببینیم؛ هدف اصلی دشمنی تاریکاندیشانۀ آن «روشنفکران» حمله به چه و به کدام اندیشه بود. آنان که با آثار دکتر طباطبایی ممارستی دارند، میدانند که برخوردهای نظریِ نقادانۀ ایشان به کسانی از جرگۀ آن «روشنفکران» نظیر داریوش شایگان، حسین نصر، احسان نراقی، رضا داوری و… بسیار گسترده است و در سراسر آثارشان، به فراخور موضوع و بافتار بحث، فراوان پیش آمده است. اما ما در اینجا به چند نمونه از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون» بسنده میکنیم. علت گزینش این اثر نیز روشن است، زیرا بحث کانونی آن تبیین «نص» پایهای تجدد و مبانی مشروطیت، از مجرای جدال با «روشنفکران» و «عالممآبانی» بس «سنتنواز» است، از جمله با جلال آلاحمدِ «هُرهُری مذهب» و خیلی هم سنتپرست! یا بهتر است بگوییم؛ از موضع «سنتپرستی» بهغایت غربستیز، یا برعکس از شدت غربستیزی بهغایت سنتپرست! بالاخره یکی باید پوششی یا ابزاری در خدمت آن دیگری بوده باشد! و این یکی از شاخصهای «هُرهُری مذهبی»ست که مقاصد خود را در پسپرده میگذارد و معلوم نمیکند، چه چیزی را هدف کدام چیز میکند و در نهایت نیز همه چیز را البته قربانی هدف سیاسی مینماید! «هُرهُری مذهبان» همچون جیوۀ حرارت دیده سیالند و بسته به موقعیت حاد شدن بحران، و بسته به آنکه بادهای داغ بحران از کدام سو بوَزَند، راحت از این سو به آن سو میغلطند. به توصیح بیشتری دربارۀ این «هُرهُری مذهبی» به عنوان گرایش جدید دستههایی از «روشنفکران» امروز مبادرت خواهیم نمود. و اما حال آن گفتاوردها از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون»:
«انواع روشنفکری از نوع آلاحمد به پیروزی میاندیشید که در واقع شکست بدتری بود!… حتا طی 60 ـ 70 سال پس از برقراری مشروطیت، روشنفکری از آلاحمد تا داوری در مخالفت با منورالفکران تنها کاری که توانستند، بکنند بازگشت به اسطورۀ «شیخ شهید» بود. آنها اگر لوایح شیخ را خوانده بودند، میفهمیدند که فاسد و افسد در کجاها لانه کرده بود… داوری هدف مشروطیت را ضد استکباری میداند. این ادامۀ همان نظر آلاحمد بود که شیخ فضلالله را به مثابۀ علمدار مخالفت برافراشتن پرچم استیلای غرب قلمداد میکرد… دو ایراد وارد به نظرات داوری و آلاحمد: 1) آنها لوایح شیخ را نخوانده بودند که اساس مخالفتش با تأسیس نهادهای جدید و مدارس بود. 2) مخالفت با سست شدن ارکان سلطنت مستقل که هیچ ربطی به غرب نداشت. از جمله آنکه بستنشینان شاهعبدالعظیم هیچ مخالفتی با به توپبستن مجلس توسط روسها نشان ندادند… جلال آلاحمد، احسان نراقی و داریوش شایگان، مهمترین روشنفکران دهههای چهل و پنجاه تا انقلاب اسلامی بودند که مهمترینشان همان آلاحمد است…اگر آلاحمد را سرآغاز ایدئولوژیک شدن دیانت بدانیم، به راحتی میتوان ملاحظه کرد که استفادۀ از دیانت جایی برای امر ملی باقی نمیگذارد… مهمترین مفردات ایدئولوژی پیکار آلاحمد ضدیت با فلسفۀ سیاسی مشروطیت و تلقی ایرانی از ملیت بود… آلاحمد ضدغرب و ضد مشروطیت بود. مهمترین نکته در «غربزدگی» آلاحمد ضدیت او با مشروطیت است… آلاحمد اغتشاشات و آشفتگیهای فکری خود را عرضه میکرده و تصور میکرده که گویا توضیحی در مورد تاریخ معاصر ایران میدهد.»
البته این گفتاوردها شاید بیشتر از اندازه زیر وزن سنگین «تاریکاندیشی» آلاحمد، به عنوان نویسندهای «روشنفکر» رفت، اما لازم بود؛ زیرا نشان داد که با ظاهر «روشنفکری» میتوان افکاری در جهت افزودن به لایههای تاریکاندیشی کوشید. و دیگر اینکه نشان داد؛ با حرفهای «روشنفکرانه» میتوان مقاصد سیاسی را لاپوشانی کرد. همچنین نشان داد که؛ حلقۀ مشترک تاریکاندیشان ستیز با اندیشۀ تجدد و غربستیزی به عنوان هدف، و آویختن به سنت و دیانت، به مثابۀ ابزاری در خدمت تجددستیزی و غربستیزی بوده است. یکی از نکات درخور توجه در همین بافتار بحث اینکه دکتر طباطبایی در کتاب «زوال اندیشۀ سیاسی در ایران» ـ زیرنویس صفحات 475 و 476 ـ در نقد نوع «تاریخنویسی» از سنخ آلاحمد و احمد فردید و در توضیح «شبه نظریههای تک عبارتی» آنان نمونههایی میآورد؛ مانند «صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب» یا «غربزدگی» یا «افسد دانستن مشروطه» ـ و هر دو را «تاریکاندیش» میخواند و بعد به عنوان نمونه عبارتی از فردید، در حمله به مشروطه و منورالفکران، را میآورد که ما بخشی از آن را میآوریم. فردید مینویسد:
«[در دورۀ قاجار] ظلم و جور و استبداد بود. مردم نوعاً طالب انقلاب به معنای گذشت از این ظلم و جور بودند، ولی سیر تاریخ و حوالت تاریخی و تبلیغات چنان بود که آنچه بر مشروطه چیرگی پیدا کرد همان غربزدگی و نیستانگاری و طاغوت زدگی مضاعف و مکرِ لیل و نهارزدگی و فلکزدگی مضاعف بود و منورالفکری با همۀ لوازم آن، قبلۀ یهودی»!
در اینجا سخن از همسنخی و گرۀ پیوند میان تاریکاندیشیست، که آلاحمد و فردید دیروز و بابک مینا امروز افکارشان بر یک محور قرارمیگیرد. مهم نیست که آن دوتای اولی کف بر دهان به مشروطهخواهان و منورالفکران ـ از جمله به دلیل ایراندوستیشان ـ ناسزا و «قبلۀ یهودی» یا «غربزده» میگفتند و به گناه آنکه جهان آزاد و نظامهای حکومت قانون، ـ بخوان «غرب» به مثابۀ غلطِ مصطلح ـ را به مخزن الهام و بلندپروازیهای خود بدل کرده و برای ساختن ایرانی نو، برای تأمین امنیت کشور و ایجاد صلح، برای تأمین آزادی و حقوق برابر ایرانیها رفاه و آسایش ملت در همۀ زمینهها، در عمل و در نظر، میکوشیدند و در این مسیر با هیچ کشور، ملت و دولتی دشمنیِ کور و ایدئولوژیک نمیورزیدند. آنان نزدیک به هفت دهه دورۀ پادشاهی مشروطه، هیچ جنگی با هیچ کشوری را نجستند و تنها تقویت بنیۀ کشور و ملت ایران و تأمین منافع کشور ـ ملت ایران در منطقه و در جهان را بر بستر عقلانیت و صلح و مسالمت میجستند. همچنین این هم مهم نیست که امروزیهایی، مثل بابک مینا و امثالهم، حالا «ما» را به «جرم» همان آرزوها و خواستها و به دلیل پیکار در راه آنها، «ابله» مینامند و «طرفدار منافع دیگران»! چون «ما» هر دشمنی، نه تنها با آمریکا و اسرائیل و ترکیه و عربستان و…. را نفی کرده و برای بود ـ و ـ باش و زندگی ساکنان آن سرزمینها نیز احترام قائل بوده و خواهان استقرار دوبارۀ مسالمت و صلح و امنیت برای منطقه و در خدمت ایران هستیم. ما را برای این خواستها «ابله» میخوانند.
بدیهیست که حتا تحت هر شرایط دشواری، که کشتار چندین هزارتن از جوانان کشور ظرف تنها دوشب، و ادامۀ دستگیریهای مداوم و لاینقطع و به سرعت به دارآویختن هر سری برگردنی افراشته در مخالفت با رژیم تبهکار، بیتردید از دشوارترین این لحظهها بوده است، حتا به تصور و به امید قابل فهم و قابل درکِ خاتمه دادن به کشتار جاریِ مردم ایران، اعلام همسویی و تشویق به حملۀ نظامی به ایران، توجیهبردار نبوده است، اما این انتقاد از نظر ما، در حقیقتِ ماجرا هیچ تغییری نمیدهد. زیرا این موضع، به رغم هر ایرادی، هیچ نقشی، مطلقاً هیچ نقشی در محتوم بودن این جنگ نداشته و تنها رژیم اسلامیست که عامل اصلی و مسئول تحمیل این جنگ به ایران بوده است. جنگی که چهلواندی سال، نسبت به محتوم بودنش، به انحاء مختلف و از قضا از سوی سرسختترین مخالفان وجودی این رژیم تبهکار هشدار داده شده بود. مسئولیت این جنگ سهمگین علیه ایران و ادامۀ آن تنها برگردۀ رژیم اسلامیست. این جنگ و هر جنگ دیگری با رژیم اسلامی، در چهلواندی سال، هیچ ربطی به پیکار برحق مردم ایران، علیه رژیم اسلامی نداشته و ندارد! هرقدر هم که بخشهای بزرگی از این مردم از موضع خشم و استیصال، آرزومند ریشهکن کردن رژیم به دست دیگران و از بیرون بوده باشند! رژیم اسلامی با تمام سیاست و اقدامات تنشآفرین خود مسئولیت این جنگ و جنگ قبلی و جنگ ماقبل آن را نیز داشته است. صرف نظر از اینکه رژیم همواره و به قدرکافی امکان و به وفور مدافع در آمریکا و اروپا داشت که مانع این جنگ و هر جنگی بشود! این رژیم تبهکار، که خود را قبلهگاه و پدرخواندۀ دشمنی با اسرائیل میپندارد، و خود را «قدرتی» در «جبهۀ جهانی» علیه آزادی و علیه آمریکا و غرب، میشمارد، بقدر کافی فرصت داشت تا به این جنگ نیز پایان دهد! اما به باور ما پس از آن کشتار بزرگ و تیرگی و هراسناکی چشمانداز رویارویی دوباره با مردم ایران، رژیم را به چنان فلجی دچار کرده است که دیگر نمیتواند آسوده خاطر و بیهراس از مردم، به این جنگ خاتمه دهد، حتا اگر آمریکا بیهیچ نتیجهای، از این جنگ عقب بکشد! جنگی که حاصل فلاکتبارش در جهت ناتوانتر کردن کشور و آسیبهای اندازهنگرفتنی آن، از هر جهت و در هر زمینهای نیز اظهر من الشمس است!
باری با پوشاندن چنین تصویر هراسناکی برای ایران، که رژیم اسلامی آفریده و کوشیدن برای بحثهای پرت از واقعیتهای تاریخی، مهم آن است که همچون آلاحمد و دار ـ و ـ دستۀ تاریکاندیشان سابق، که با تلاش مستمر و با به ثمر رساندن انقلاب اسلامی، با توهم پیروزی، به شکست بدتری رسیدند، امروز هم کسانی، همچون بابک مینا و امثالهم، یافت شدهاند که با کوبیدن مخالفان این رژیم تبهکار، در حقیقت «به پیروزیی میاندیشند که شکست بدتری خواهد بود!» این کسان نیز امروز، همچون آلاحمد و نسل تاریکاندیش دیروز انتخاب خود را کردهاند، یعنی با دروغ و نیرنگ تبلیغی و تئوریبافیهای مخبط برای پوشاندن حقایق، به دنبال «پیروزیی» هستند که به معنای واقعی «شکست بدتری»ست.
مهم این نیست که، همچون علی لاریجانیِ در قید حیات، بابک مینا نیز، در وانفسای این جنگ، فرصتطلبی میکند و نام خود را «ملیگرای بجا» میگذارد و «ما» را «بیجای فاشیست» مینامد! صرف نظر از اینکه آن نوع «ملیگرایی» که علی لاریجانی هم مدعی آن بوده، کسی که در قید حیات خود را باعُرضهترین آمر کشتار فرزندان ملت و جوانان بیدفاع در خیابانهای کشور میدانست، آن نوع «ملیگرایی» همانا برازندۀ همگنان و مدافعان جمهوری اسلامی باد! اینهم مهم نیست! اما مهم کُنه همۀ این قضایاست، که ربطی به این یا آن جنگ ندارد و کنه «ملیگرایی» بابک مینا را هم روشن میکند! و آن کُنه این استکه؛ آنچه بابک مینا در نوشتۀ خود میخواهد و از ایرانیان هم انتظار دارد؛ تن دادن به تعفن تاریخیست و تن دادن به «اجبارِ» جغرافیای سیاسیست. و به نام «خویشاوندیِ» منطقهای، بسنده کردن به بده ـ بستان محدود با فرهنگ «عربی ـ سامی»ست. یعنی ماندن در «جهان فرهنگی» که میدانیم هم دکتر طباطبایی و هم داریوش همایون از آنچه بر این منطقه سلطه دارد، اصطلاحاً «سه جهان» ـ «اسلامی، خاورمیانهای و جهان سومی» یاد کردهاند که باید از آن بدر آییم، هرچند که هرگز به کمال در آن نبودهایم، تقریباً از همان یکسدهواندی بعد از شکست قادسیه! بهرغم این بابک مینا از ایرانیان میخواهد که در اصل در افق «جهان سومی، خاورمیانهای و اسلامی» درجا بزنند! به معنای دیگر چشم از افقهای باز فرهنگی و فرزانگی ایرانی بر الگوهای بهتر بردارند! پیام بابک این است که؛ نباید بر گفتهها و نوشتههای داریوش همایون، دکتر طباطبایی و یا پیش از ایشان بر نظرات هگل وقعی گمارد و بر آنها تأمل کرد، و ایرانیان مبادا گول حرفهای آنان را بخورند، که هر سه به یک معنا بر آن بودند؛ که ایرانیان در افقهای باز فرهنگی، باورها و منش و روش زیست خود، رو به جهان آزاد و پیشرفته و مرفهتر و انسانیتر دارند. کُنه حرف بابک مینا این است که؛ ایرانیان «ابلهاند» که این حرفها را باور کردهاند. زیرا «خون» جهان فرهنگی و خویشاوندی منطقهای زورش بیشتر است و اجازه نمیدهد! لذا ایرانیان را همان افق فرهنگی «عربی ـ سامی» و خویشاوندی هزارواندی ساله با آنان، را بسنده است! ایرانیان را چه به اروپا!
البته ما تردید داریم که چنین کسی که در همین غرب، در کشوری آزاد نشسته و این حرفهای بیمعنا و مبتنی بر افق بسته و تاریک را میزند، تفاوت را نداند. اما برآنیم که میشود، حسابگر بود و نان به نرخ روز خورد، و در جهان آزاد بود ـ و ـ باش کرد و از امنیت حقوقی و سایر امکانات آن برخوردار بود، اما همچون بقیۀ سنتمدارانِ از نوع غربی و شرقی تاریکاندیش، یا بهتر است بگوییم، به تقلید از «زائران شکمسیر غربی» در حقیقت «رطب و یابس» بافت. و عوامانه در وصف «غرب» گفت: «غرب همچنان اردوگاه تمدنی ـ سیاسی ـ نظامیای منجسم است که هویت خود را بر اساس تمایزی بنیادین با غیرِ خود تعریف میکند.» برای اینکه بگوید: «این تصور که مدرنیته سرانجام کلیه ملتهای جهان را متحد غرب خواهد کرد سرابی بیش نیست.» و البته این هم مهم نیست که ما متحد کدام جهان یا کدام کشورها خواهیم شد یا نخواهیم شد! مهم آن است که این حرفها معنایی جز بستن افق دید بر ارزشهای آزادی، برابری حقوقی، رفاه، آرامش و امنیت و… ندارد. همان کِشت بذر «خویشاوندی» باسه جهان «اسلامی، خاورمیانهای و جهان سومی» که در نهایت برداشتی جز محصول عقبماندگی ندارد! و البته این حرفهای بابک مینا معنایی بهجز محتوای نوشتههای آلاحمد ندارد که به قول داریوش همایون «با نفی غرب اصلاً منکر آرمان پیشرفت و نوگری (تجدد) شد و اسلام را بجای آن نهاد.» بابک مینا هم تآلی آلاحمد شده است. آلاحمد میگفت «ماشین» با خود غربزدگی آورد و مینا میگوید؛ ای ایرانیان شما را چه به مدرنیته! قبلاً هم کسی مانند هانری کُربن که مخالف مدرنیته بود، ایرانیان را از افتادن به راه «دانش غربی»، خاصه از علوم انسانی برحذر میداشت! شگفتا از اینهمه اشتراک در بستن افق و توصیه به تنگنایی فکری!
گذشته از همۀ اینها، از گفتاوردهای آورده از دکتر طباطبایی و البته با مطالعۀ کامل «ملت، دولت و حکومت قانون» و مطالعۀ کامل آن فصلهای کتاب «صدسال کشاکش باتجدد» میتوان دریافت و نتیجه گرفت که؛ به تقلید از آلاحمد، به مثابۀ پیشگام رویۀ پرونده سازی، اتهام و دروغبافی تبلیغاتی به قصد پیکار با جبهۀ مخالف، میتوان، عبرت نگرفت و در بالا رفتن از نردبان تاریکاندیشی حد نگه نداشت، راه پایین آمدن را تخریب و در نتیجه از بالا با سر در بدنامی تاریخی سقوط کرد. در اینجا ما این نوشته را به انتها میرسانیم اما حال که سایۀ سنگین آلاحمد بر بحث ما افتاد، شاید بیجا نباشد، همانطو که وعده کردیم، در پیوند با بدنامی وی، نظری به تاریخچه و معنای «هُریهُری مذهبی» بیاندازیم، شاید آینۀ عبرتی باشد!
عبرت برای کسانی از جریان «روشنفکری تاریکاندیشِ» امروز که به دستۀ «هُرهری مذهبان» درآمدهاند. یعنی کسانی که در حوزۀ فکر و نظر نامنسجمند و پریشانگویی میکنند و از نظر سیاسی، بیآنکه شالوده و مبانی فکری روشنی داشته باشند، نان به نرخ روز میخورند، بسته به مسیر باد، هر روز با جریانی نرد عشق میبازند و هر روز باید آنان را از آغوش محفلی روشنفکرمآب و یا از بغلِ گرایش و جریانی سیاسی بیرون کشید و جمع ـ و ـ جورشان کرد، تا در تخطئه و تخریبِ اندیشۀ مدرن و دشمنی با نیرو و نمایندگان آن، پا از گلیم خود درازتر نکنند و خیلی در «نظریهپردازی»، امر برشان مشتبه نشود!
جالب توجه است که جعل عنوان «هُرهُری مذهب» از هنرهای جلال آلاحمد بود، که آن را برای اولین بار در کتاب «غربزدگی» خود، در کوبیدن منورالفکران مشروطه و علیه مشروطهخواهان، بکار برد. و جالبتر آنکه، با توجه به زندگینامۀ آلاحمد و شهرتهای او، این لقب برازندۀ هپچکس به اندازۀ خود او نبوده و نیست. هرچند دیگرانی هم به عنوان تالی وی پیدا شده و در راهاند، اما هنوز به گَرد پای او نرسیدهاند. آلاحمد روشنفکری بسیار سیاسی، بلکه سیاستزده بود، بسیار بیشتر از خیلی از همگنان و همروزگارانِ خودش. لااقل برخی از آنان میتوانستند، ظاهری «عالممآبانه» بخود بگیرند و در تظاهرِ «عالممآبی» از عوام سیاستزده در لایههای تحصیلکردگان انقلابی و آشتیناپذیر و کینهورز علیه نظام پادشاهی و کابینههای اصلاحات مدرن آن نظام، فاصله نگه دارند، نانِ قدرت به نرخ روز بیشتر بخورند و مسند و منصب ریاست و مدیریت نهادها و مؤسسات رسمی و نیمهرسمی نظام پادشاهی، به ویژه پستهای استادی، را از آنِ خود بکنند و در حالی که دست در سفرۀ پُست و مقام در رژیم وقت داشتند، اما به اصطلاح «زیرزمینی» فرش یک انقلابِ ارتجاعی را، در دشمنی با همان نظام و دکترین توسعه و پیشرفت و ساختن ایرانِ مدرن آن، ببافند.
البته آلاحمد به عنوان نویسنده و مترجم و منتقد و به قول خودش «جلال آلقلم»، دستش برای قلم زدن و زبانش برای گفتن بسته نبود. اما در همین باز بودنِ دست، بعدها در بیمسئولیتی شهرۀ آفاق شد. پایبند هیچ اصل و پرنسیبی نبود، در خدمت اهداف و سیاستبازیهای خود مثل ریگ دروغ میگفت و پرونده میساخت و «روشنفکرانه» اتهام میزد و تبلیغ میکرد. مرجع دروغ و مخزن کذب بود. یک تودهای مارکسیست ـ لنینیست بود که از هواداری بلشویسم روسی بیرون زد و «سارتری» شد و «نیروی سومی»، آنجا هم نماند. بعد هم به دامن شیخ فضلالله نوری، آن شیخ مرتجعِ ضد آزادی و ضد مشروطه آویخت. اهل شُرب و خُمری بود که «سنتنوازی» که چه عرض کنیم، «سنتپرستی» میکرد و دیانت را ابزار پیشبرد اهداف خود ساخته بود! روشنفکرِ تروریستنوازی بود که خودش جگر بستن سلاح به کمر نداشت. در میان انواع و اقسام تروریستهای دست به اسلحه و در میان روشنفکران سیاستزدۀ بیاعتنا به سرنوشت کشور و اساساً با ایدئولوژیهای دشمنی با ملت ـ دولت و ایرانستیز، بسیار محبوب بود و به نویسندهای با استعداد مشهور! اما او در اوج شهرت، نزدیک به دههای پیش از انقلابی که آنهمه در تدارکش قلم زده و دروغ گفته بود، در 45سالگی مُرد. و اقبالش به آنجا قد نداد تا، به قدردانی از خدماتش در راه انقلاب اسلامی، در قربانگاه انقلابیونِ دستیافته به زر و زور دولت ایران، بدست جلادان آن انقلاب ذبح شود!
به هر حال چون عبارت «هُرهُری مذهب» را آلاحمد خودش از روی کاراکتر شخصی خویش ساخته و پرداخته بود، لذا به دلیل بیاعتباری سازنده و پردازندۀ آن نمیتوان، با بکارگیری و تکرار، وزن و اعتباری به آن عبارت داد. از سوی دیگر، هرچند «هُرهُری مذهب» بودن نیز میتواند شاخصهای جمعی باشد، اما بار آن کاراکتری و لاجرم فردی و در حوزۀ اخلاقیست و ظرفیتِ روشنگریش تقریباً صفر. پس بهتر است، در بهرهگیری از آن، مهاری به دست بزنیم. به هر تقدیر، برای شناختن و آشکار نمودن زهر رویۀ زشت تخریبی، که برخی مانند بابک مینا و امثالهم ـ به شیوۀ آلاحمد ـ در پیش گرفتهاند، لازم است اضافه کنیم؛ آلاحمد «هُرهُری مذهب» را ساخت و این صفت شخصیتی خود را، برای تخریب، به جریان و به کسانی نسبت داد که دستی در پیشبرد اصلاحات بنیادین به نفع کشور، یا زبانی در حمایت آن اصلاحات در دروۀ پادشاهی محمدرضا شاه فقید داشتند. یعنی آلاحمد ابزار کلامی ـ تبلیغی برای بدنامی جبهۀ روبروی خود ساخت ـ همچون واژۀ مخبط «ملیگرایی بیجای فاشیستیِ» ساختۀ بابک مینا! آلاحمد آن عبارت ساخته را، تا دهههایی نیز در ادبیات و در «فضای سیاست ایران» جاانداخت، که در واقع برازندۀ خودش بود. تورگانف نویسنده و شاعر روسی، در میانۀ قرن نوزدهم در فرازی از نوشتهها و سرودههای خود در نقد و سرزنش چنین کردارِ ناپسندی نوشت؛ کسانی که قصد بدنام کردن دیگری را دارند، معمولاً آن خصلت بد خود را به آن دیگری نسبت میدهند. تورگانف هنگامی که این را نوشت، «اقبال» آشنایی با آلاحمدهای قدیم و جدید «ما» را نداشت، اما اگر میداشت مطمئن میشد که چقدر درست دیده و درست گفته است.
و اما ما نیز، به هر صورت، بعید میدانیم که آن «جلال آلقلم» کذبگو، حتا در خواب هم میتوانست ببیند که روزی در قلمرو «روشنفکری» یکی از سمبلهای مهم «تاریکاندیشی» در تاریخ معاصر ایران به حساب آید!
